
این روز ها برای خودم چای دم میکنم ...
گل میگیرم و با خودم سر هر میز کافه نادری قرار میگذارم ...
روز های آخر با من بودن است ... باید هوایم را داشته باشم....
تا درست سقوط کنم...
قرار است از چشمان خدا بیفتم...
خدایی که همیشه تا به من رسید ...
خودش را به آ ن راهی زد که مرا در آن راه نمیدادند ...
باید درست سقوط کنم ... میان ِ نداری هایم ...
تا هیچکس به دارایی های او شک نکند ....
مریم ... کوز ِت ... من.... هیچکدام مرد ِ گفتن ِ ناگفته های او نبوده ایم ...
این روز ها که از فرط ِ نداری ... خشاب خشاب تراماد ُل به جبهه ها میفرستند...
عیسی ، به آسپرین قناعت کن... که در این روزگار ...
پارچه را به صلیب میکشند ُ مترسک صدایش میکنند ...
نظرات شما عزیزان:
|